بین آستانه ی در ایستاده بود.صورتش را پشت؛چادر مشکی ورنگ و؛رو رفته ای پنهان کرده بود .به نظر نمیآمد بیشتراز پنجاه سال داشته باشه .!گفتم : بفرمایید ؟! خجالت زده گفت :شوهرم چند سال پیش عمرشو داده به شما وفوت کرده...ومنوبا چند بچه بدون سر پرست تنها گذاشته .اشاره کرد؛به دختربچه ای پنج ... شش ساله ای که کنارش ایستاده بود.دخترک با یک دست چادرزن وبا دست دیگرش عروسک پارچه ای رو بغل گرفته بود. گفتم چه کمکی از من دست من بر میاد ؟.گفت : تابلوی تولیدی لباس بچه گانه روکه دیدم زنگ زدم .گفتم شاید به اندازه این دخترم ؛لباس داشته باشید .گفتم : لباس دخترانه زیریک سال تولید دارم .وفکر نمی کنم لباس های تولید به سایز این دختر کوچولوی شما بخوره .با خجالت گفت اگه ؛یک دست از لباس مدل قدیم واستوک هم شد ؛عیبی نداره اگه میشه بدین می تونم با سایز بزرگتر تو فروشگاه عوض کنم .گفتم:
پس ؛بیا تو بشین بیرون خیلی سرده .ببینم چی میتونم برات جور کنم.به همراه دخترک وارد شد ن.و نشستن روی صندلی .از روی رگال دو دست لباس پاییزه برداشتم وچند دست هم از مدل سال قبل که باقی مونده بود .گذاشتم داخل یک بسته با مقداری پ.و.ل... واز کشوی میز یک بسته شکلات دادم؛ دست دختر کوچولو...وبه زن گفتم : اگر به کار احتیاج داشتی میتونی ؛اینجا کار کنی ؛به یک سر نخ زن احتیاج دارم .مکثی کرد وگفت :نمی تونم کار کنم چون آرتروز دارم از دستام نمی تونم زیاد کار بکشم . گفتم مهم نیست فقط درحد یک پیشنهاد بود .خداحافظی کرد وازدر بیرون رفت.قبل از این که درو ببندم ؛به پله ها رسید .روی پله ی اول ایستاد وگفت :شاید تصمیم عوض بشه ؛اگه خواستم کارکنم میتونم روشماحساب کنم ؟!به چشمای خسته وبی حالتش نگاه کردم وگفتم :آره میتونی !هروقت دلت خواست ؛روز قبلش بهم زنگ بزن واطلاع بده .همان نگاه ؛چشمای بی حالت را به نشانه ی تشکر روی هم گذاشت و از پله ها سرازیر شد به سمت نورخورشید که از پنجره ی روبرو به روی دیوار می تابید .
پس ؛بیا تو بشین بیرون خیلی سرده .ببینم چی میتونم برات جور کنم.به همراه دخترک وارد شد ن.و نشستن روی صندلی .از روی رگال دو دست لباس پاییزه برداشتم وچند دست هم از مدل سال قبل که باقی مونده بود .گذاشتم داخل یک بسته با مقداری پ.و.ل... واز کشوی میز یک بسته شکلات دادم؛ دست دختر کوچولو...وبه زن گفتم : اگر به کار احتیاج داشتی میتونی ؛اینجا کار کنی ؛به یک سر نخ زن احتیاج دارم .مکثی کرد وگفت :نمی تونم کار کنم چون آرتروز دارم از دستام نمی تونم زیاد کار بکشم . گفتم مهم نیست فقط درحد یک پیشنهاد بود .خداحافظی کرد وازدر بیرون رفت.قبل از این که درو ببندم ؛به پله ها رسید .روی پله ی اول ایستاد وگفت :شاید تصمیم عوض بشه ؛اگه خواستم کارکنم میتونم روشماحساب کنم ؟!به چشمای خسته وبی حالتش نگاه کردم وگفتم :آره میتونی !هروقت دلت خواست ؛روز قبلش بهم زنگ بزن واطلاع بده .همان نگاه ؛چشمای بی حالت را به نشانه ی تشکر روی هم گذاشت و از پله ها سرازیر شد به سمت نورخورشید که از پنجره ی روبرو به روی دیوار می تابید .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر