۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

گوشی خریدم



راستش عادت بدی دارم این که آدم دیرجوشی هستم ....
اما اگر به کسی دل بستم دیگه مشکل بتونم فراموشش کنم .
درباره وسایل شخصی ام همین طور عمل می کنم .
داخل کمد لباس ام صندوقچه ای دارم به اسم صندوقچه خاطرات ...تکه های خاطراتی که منو به گذشته وصل می کنه ...مثل یک گل سر با پرهای مشکی ؛یکی دو تا کارت پستال نوروز ؛ کارت دعوت ِتولد دوستم ماهرخ ...دفترچه یادداشتی که برنامه های هفتگی رو روی برگهای صورتی اون نوشته ام ...هرازگاهی سری به صندوقچه می زنم .هنوز از کارت پستال نوروز سال 60 بوی سبزه و سمنو را حس کنم ...از کارت دعوت تولد ماهرخ صدای تولد ...تولد... تولد مبارک رو می شنوم ...روزگار با شتاب سوار اسب تند پا ای شده وداره پیش می تازه ....

یکی از اون چیزایی که خیلی بهش عادت کرده بودم گوشی ال جی تلفن همراهم بود ... وچند هفته میشد که گوشی نداشتم ...آخرش دیشب تصمیم گرفتم خساست رو کنار بذارم و فردا صبح برم یه گوشی بخرم ...خلاصه بعد از کلی بدو بیراه فرستادن به اموات دزد نابکار ....بازم دلم خنک نشد.... اما دیگه چاره ای نبود و منم که عالم وآدم می دونن چقد حـــــــــساسم ؛ بلاخره رضایت دادم که دیگه کاری به کارش نداشته باشم ...
آخرش خساست رو کنار گذاشتم وامروز دل و به دریا زدم وبا همراهم رفتیم از بازار موبایل علاءالدین یه گوشی سامسونگ خریدم .کارکردش خوبه ؛منشی داره ؛فارسی نویس ه ؛عکس و فیلم می گیره ؛ درمواقع اصطراری هم با سینی چای از آشپزخونه بیرون میاد .خلاصه هر کاری انجام می ده !قیمت ش م مناسب بود .صدو پنجاه هزار تومن ؛خوبه ؟نه !
مبارک ام باشه .!!!!
چیزی که جالب بود این که وقتی فروشنده گوشی را کنار گذاشت و در جعبه رو بست و گذاشت داخل کیف مخصوص و گوشی داد به دست همراهم و گفت شما گوشی رو بذارین داخل جیب بغل کت تون چون بیرون از پاساژ اعتباری نیست و ممکنه جعبه رو به خیال این که گوشی داخلش ه کیف قاپها از دستتون قاپ بزنن ....این جا بود که از ته دلم گفتم ای خـــــــــدا شهر ما رو ببین شده مثل این محله های دزد ا و گانگسترهای سیسیلی ...اینم مملکته که ماداریم ؟؟؟؟؟؟؟ها ؟؟؟؟؟نه والا!!!!!!!!!!


هیچ نظری موجود نیست:

سونامی تازه ای در راه است .

سونامی تازه ای در راه است .از آن ها که کلی تلفات می گیرد و تیتر اول خبرهای هفته  می شود .بار چندم است که امیر این طور جان به سرش می کند ؟بار...