۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

به همین ساده گی

وقتی برگشت به دفتر شرکت ساعت از 2 بعد ازظهرهم گذشته بود .از شدت خستگی نای حرف زدن نداشت .تمام لباساش خیس عرق شده بود .لیوان آب خنک که از قبل روی میز آماده بود گذاشتم زیر دستش ...لیوان و سرکشید ...براي خشک کردن عرقي که روي پيشونيش شيار انداخته بود؛ جعبه دستمال کاغذی را گرفتم طرفش پرسیدم :بالاخره تونستی کاری از پیش ببری ؟؟؟ ؛نذاشت حرفم تموم بشه اخمی کرد و خطوط چهره اش بیش ترازگذشته نمایان شد ه بود. انگاراین چند ساعت بیش تر حرص خورده بود شکسته شده بود .با غیض گفت سالها از زمان اون خدا بیامرزگذشته ...اما هنوز کاغذ بازی ؛ کم کاری وبی توجهی کارمند مربوطه و بی احترامی به ارباب رجوع مثل گذشته است ...هر روز با یک بغل پرونده از این اداره به اون ادراه ...از این شعبه به شعبه دیگه پاس کاری می شم .بدون این که گره ای از کارم باز بشه ...یک روز مسئول نیست و پرونده هست ...یک روزم مسئول توی دفتر نشسته اما پرونده ام ناقص ه ...می گم یعنی چی ...تو که گفتی همه چی مرتبه ...امروزم آخرین روزی که پامو توی اون اداره می ذارم... خب چی شد ؟

هیچی ...یعنی یک برگ از پرونده ام از روی میز اداره گم شده... به همین ساده گی!





هیچ نظری موجود نیست:

سونامی تازه ای در راه است .

سونامی تازه ای در راه است .از آن ها که کلی تلفات می گیرد و تیتر اول خبرهای هفته  می شود .بار چندم است که امیر این طور جان به سرش می کند ؟بار...