وقتی چشمم به چهره ی خسته و چشمای نا امیدش میفته ...وقتی از پشت پلک های خیس ام به قامت خمیده و شانه های افتاده اش نگاه میکنم ...وقتی می بینم درمانده شده ومثل یک شمع ذره ذره درحال ذوب شدنه ...وقتی شاهد برگ ریزان عمر و جوانی از دست رفته اش هستم ......- ...وقتی می بینم چه درد و رنجی را تحمل می کنه و دم نمی زنه ...وقتی ازسنگینی بارغصه تمام توان اش رو ازدست داده ومن فقط نگاه میکنم و برای کم کردن و برداشتن این بارغم و اندوه هیچ کاری از دستم ساخته نیست. اونوقته که دلم می گیره...قلب ام به درد میاد وهمه اینا رو می بینم و بغض تلخی راه گلوم رو می بنده.....بغضی که سهم منه .... سهم من ازاین زندگی کوفتی !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر