باید براش کتاب شعرفروغ فرخزاد را می بردم ...رفتم سراغ کتابخونه و ازلابلای کتاب های داخل قفسه چشمم افتاد به اشعار فروغ فرخزاد. یادمه زمانی این -کتاب به دستم رسید که حال خوبی نداشتم .کتاب و از قفسه بیرون می کشم . روی شیارهای کتاب ؛خاک نرمی نشسته بود .راستش یادم رفته آخرین بار کی بود ه به سراغ کتابخونه اومدم و. دلم گرفت .چرا ؟ - خب : به نظرت چرا باید این قفسه پراز گرد و غبار باشه مگه تمیز کردن قفسه چقدر وقت میگیره - نه - موضوع این نیست - خودت که خوب میدونی - گاهی حتی وقت نمی کنم تلفنی با مامان حرف بزنم -بهانه نیار مگه داری روی دیوار چین نقاشی می کشی که وقت نداری - نقاشی که نه . . . بگو بیگاری . . . ازصبح کله سحری تا بوق ؛... بوق... باید کار کنی وآخرشم دخل و خرجت با مخارج خونه جور در نمی آید -خوبه دیگه...اینقده شکایت نکن ! -باشه . . .
راستی میدونی ازلای برگهای کتاب چی پیدا کردم ؟ چی پیدا کردی ؟؟؟
اسکناس 20 تومنی ...
بیست هزارتومن ؟؟؟
چه خوب . - آره از دیدنش کلی ذوق کردم . . . یادته اونوقتا، اگه این مقدارپول داشتیم باهاش چیکار می کردیم ؟ - آره :می رفتیم دوتا ساندویچ مرغ با دوغ و نوشابه می خوردیم . .

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر