هوای سرد و ابری صبح امروز انگیزه ای شد ؛برای بیرون رفتن من از خونه .30 دی عکس ها ی عروسی رحمان که از قبل آماده کرده بودم گذاشتم داخل کیفم .درحین لباس پوشیدن ...به سیبیل گفتم :من دارم می روم بیرون ...ممکنه کمی دیرتر بیام ...سیبیل طبق معمول توی اتاقش پشت لبتاب نشسته بودومشغول بازی بیلیارد بود.به عادت همیشگی با تک سرفه ای اعلام وجود کرده و گفت :اگه بخواهی منم باهات میام ...گفتم :ممکنه خسته شی ...چون من قصدپیاده روی دارم ...بعدش ممکنه برای ظاهر شدن عکسها یکم معطل شیم ...دوباره صداشو صاف کرد و گفت مهم نیست ...بهتر از خونه نشستنِ ...در ضمن منم یه کار بانکی دارم .تا تو بری به کارات برسی منم به بانک پایین چهاراه سر می زنم ...! خیلی زود از خونه اومدیم بیرون .هوا ی بیرون عالی بود. خنک و دلچسب ...هنوز به خیابون اصلی نرسیده کامیون خاور خیلی آروم کنار پیاده رو نگهداشت و شاگرد راننده ازما آدرسی پرسید که به کوچه تنگ و باریکی ختم می شد ...رفتن کامیون داخل کوچه همان و گیر کردن کامیون وسط کوچه همان ....توی مسیر کلی خندیدیم نه به گیر کردن کامیون داخل کوچه ؛بلکه به آدرس دادن من !
از خونه تا چهار راه ولی عصر راه زیادی نیست ...به چهار راه که رسیدیم می بایست برای رفتن به غرب انقلاب از زیر گذر استفاده می کردیم ...از وقتی این زیر گذر راه اندازی شده دیگه نه از اون شلوغی و بی نظمی پیاده ها و بوق زدن ماشین های وسط چها راه خبری هست ...نه معطل شدن پشت چراغ قرمز ...چیزی که مشخصه نظم و آرامش حاکم بر چها راه انقلاب؛ ولی عصره !سیبیل از پیاده رو به سمت بانک سرازیر شد و منم از پله های زیر گذر رفتم پایین ... اگراون پایین جهت ها رو با دقت انتخاب نمی کردم ممکن بود برخلاف مسیرم از پله ها بیام بیرون .
ای ران فیلم خلوت بود .پرسنل یا چرت می زدند یا چشم دوخته بودن به صفحه کامپیوتر.. سی دی رو دادم دست دخترک و قبض 17600 تومانی را داد دستم ...قبض و پرداخت کردم وبیست دقیقه بعد پاکت عکسها را گرفتم ....!
وقت برگشتن به خونه کمی توی پارک دانشجو روبروی آبنما ی بزرگ و جوی روان نشستیم تا بیشتر از این هوای سرد و نمناک زمستانی لذت ببریم ...بارون هم نم نم می بارید ...پارک به نسبت روزای قبل خلوت بود .اما طبق معمول بودند دختر و پسرایی که برای قدم زدن و جیک جیک کردن روی نیمکت ها تنگ هم نشسته بودند !
ساعت از دو گذشته بود سیبیل گفت برگردیم ...از کوچه پس کوچه های اطراف پارک راه افتادیم به سمت خونه سرراه هم از کبابی گلپایگانی غذا گرفتیم ...سیبیل دوست داشت برای خوردن غذا بریم داخل رستوران بشینیم غذا بخوریم . راستش همه میزا پربود و جایی برای نشستن نبود ...غذا رو گرفتیم برگشتیم خونه !!!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر