توی غار تنهایی نشسته ام ؛ دلم هق هق گریه می خواهد...
نمی دانم باید از سرنوشت گله کنم ؛ یا ازاطرافیانم ...
خسته ام نفس جان ؛خسته ..دلم شانه های پُرمحبت مادرانه می خواهد ...
تکیه گاهی که بتوانم سر روی شانه هاش بگذارم و آرام بگیرم .
نفس جان برای آرامش مادرم دعا کن !
نزدیکی خانه ام زنی را می شناسم ؛ نه حال و روز خوبی دارد ؛نه هوش و حواس درستی ...
نمی دانم باید از سرنوشت گله کنم ؛ یا ازاطرافیانم ...
خسته ام نفس جان ؛خسته ..دلم شانه های پُرمحبت مادرانه می خواهد ...
تکیه گاهی که بتوانم سر روی شانه هاش بگذارم و آرام بگیرم .
نفس جان برای آرامش مادرم دعا کن !
نزدیکی خانه ام زنی را می شناسم ؛ نه حال و روز خوبی دارد ؛نه هوش و حواس درستی ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر