ســــــــــلام گل ام . خیلی وقته که بهت سرنزدم دلم برای این صفحه دنج و آروم تنگ شده بود . باید می گفتم که فیلتر شکن قبلی از کار افتاده این فیلتر شکن جدید و تازه دانلود ش کردم امیدوارم اینم به درد قبلی دچار نشه . راستی حالت چطوره . اگه خدا بخواد و بعد ماشین حاضر بشه پنجشنبه میام دیدنت !
Gole baghe arezoo
چهارشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۱۱
سهشنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۱۱
یادش بخیر

-گفته بود براش کتاب شعر ببرم . . . رفتم سراغ کتابخونه و ازلابلای کتابهای داخل قفسه چشمم افتاد به اشعار فروغ فرخزاد. . . زمانی این -کتاب وبه مناسبتی پروانه به م هدیه داده بود . . .کتاب و از قفسه برداشتم ، روی شیارهای کتاب خاک نرمی نشسته بود .،نمی دونم چند -وقته دستی به قفسه ها نکشیدم . . دلم گرفت . . . -چرا ؟ - خب : به نظرت چرا باید این قفسه پراز گرد و غبار باشه ؟
- مگه تمیز کردن قفسه چقدر وقت میگیره
- نه - موضوع این نیست . . .
- خودت که خوب میدونی - گاهی حتی وقت نمی کنم تلفنی با مامان حرف بزنم . . .
-خودت و لوس نکن . . . مگه روی دیوار چین نقاشی می کشی که وقت نداری . . .
- نقاشی که نه . . . بگو بیگاری . . . ازصبح کله سحری تا بوق . . .
- نه - موضوع این نیست . . .
- خودت که خوب میدونی - گاهی حتی وقت نمی کنم تلفنی با مامان حرف بزنم . . .
-خودت و لوس نکن . . . مگه روی دیوار چین نقاشی می کشی که وقت نداری . . .
- نقاشی که نه . . . بگو بیگاری . . . ازصبح کله سحری تا بوق . . .
- بوق. . . باید کار کنی و آخرشم دخل و خرجت با مخارج خونه جور در نمی آید . . .
-خوبه دیگه . . . اینقده شکایت نکن !
-باشه . . . راستی میدونی ازلای برگهای کتاب چی پیدا کردم ؟
-خوبه دیگه . . . اینقده شکایت نکن !
-باشه . . . راستی میدونی ازلای برگهای کتاب چی پیدا کردم ؟
- چی پیدا کردی؟
- اسکناس بیست تومنی . . .
-: هزار ؟ . . .
- نه بابا - تومن !
- اِه . . . چه خوب . . .
- آره از دیدنش ذوق کردم . . . یادته اونوقتا، اگه این مقدارپول داشتیم باهاش چیکار می کردیم ؟
- آره :می رفتیم دوتا ساندویچ مرغ با دوغ و نوشابه می خوردیم . . .
- مسخره !!!!
-: هزار ؟ . . .
- نه بابا - تومن !
- اِه . . . چه خوب . . .
- آره از دیدنش ذوق کردم . . . یادته اونوقتا، اگه این مقدارپول داشتیم باهاش چیکار می کردیم ؟
- آره :می رفتیم دوتا ساندویچ مرغ با دوغ و نوشابه می خوردیم . . .
- مسخره !!!!
شنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۱۱
انفجار در. . .
روی مبل دراز کشیده بودم وکتاب خوندم که یک باره صدایی مثل صدای انفجار و زلزله منو از جا کند. . . برای لحظه ای دستپاچه شدم و به خیال این که زلزله شده ،به سمت در آپارتمان دویدم تا بین چارچوب و در ورودی پناه بگیرم . . . دراین بین متوجه شدم نه لوستری لرزیده و نه زمینی تکون خورد ه . . . پس نمی تونسته زلزله باشه . . . باز یاد شایعه ها وتهدیدها و جنگ و موشک باران ها ی تهران افتادم وبه فکر افتادم که نکنه حمله هوایی صورت گرفته باشه ؟ . . . دقایقی بعد ازاخبار ساعت 2 بعد ازظهر شنیدم که انفجاری در انبار مهمات سپاه در ملارد کرج صورت گرفته که بیش از پانزده نفر شهید و تعدادی هم زخمی شدند . . . شدت انفجار به حدی بوده که تا اینجا منطقه نارمک هم شنیده شده . . .آنی دلم لرزید . . . دلم برای دل مادرای فرزند ازدست داده لرزید . . .
سهشنبه ۸ نوامبر ۲۰۱۱
پائیز برفی
با دیدن بارش برف اول صبح ذوق زده شدم ...اونم بعد از چند روز بارندگی های مداوم ...صبح های زود حال و هوای کوچه و خیابون قابل تحملتره . . . خلوت و آروم . . . توی هوای برفی و بارونی عادت به برداشتن چتر ندارم ...دوست دارم وقتی بارون میباره بدون چتر زیر بارون قدم بزنم . . . صبحی فکر می کردم داره بارون میباره . . . وقتی از خونه بیرون اومدم با دیدن آسمون برفی غافلگیر شدم ......روی زمین برف نشسته بود . . . دونه های ریز برف مثل ستاره های کوچیک وبراق ، آرام ،آرام و رقصان روی بوته های شمشاد کنار پیاده رو می ریخت . . . !
دوشنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۱۱
نق زدن های تکراری
پائیزِ زمستانی بد جوری دست و پامو بسته . درکل تکلیف ام با خودم هیچ وقت روشن نبوده .آدم کم طاقتی ام... نه طاقت گرما وریزش عرق فصل تابستان و دارم ؛نه حوصلۀ سرما و هوای ملس زمستان و ...این روزا هم که به شکرانه بارش باران های پیاپی ؛ زمین جشنواره دانه های درشت ریزش باران و تگرگ را برگزار کرده ..آسمان ابری .دانه های درشت باران را به روی اسفالت کف خیابان های دود گرفتۀ شهر پاشید وشاخ و برگ های غبارگرفته را شست و جلا بخشید ؟...آسمون ابری و صدای شُرشُر بارون وهوای زمستون در پائیزی که از پنجرۀ نیمه باز شمالی می ریزه تو اتاقک 3در4 پشت به آفتاب !دستای سردمو با بخارلیوان چای زعفرانی گرم می کنم ...شاید این تنها دلخوشی یک حوای جدا مانده ازلحظه ای شادی باشه !
پنجشنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۱۱
کاش مرهمی می شدم برای زخم های تن ت
وقتی چشمم به چهره ی خسته و چشمای نا امیدش میفته ،وقتی از پشت پلکهای خیس ام به قامت خمیده و شانه های افتاده اش نگاه میکنم ...وقتی می بینم درمانده شده ومثل یک شمع داره ذره ذره ذوب میشه ...شاهد برگ ریزان عمر و جوانی از دست رفته اش هستم ......- ...وقتی می بینم چه درد و رنجی رو داره تحمل می کنه و دم نمی زنه ؛ازسنگینی بارغصه تمام توان اش رو ازدست داده ومن فقط نگاه میکنم و برای کم کردن و برداشتن این بارغصه هیچ کاری از دستم ساخته نیست دلم می گیره...قلب ام به درد میاد و ...همه اینا رو می بینم و بغض تلخی راه گلوم رو می بنده.....بغضی که سهم منه .... سهم من ازاین زندگی کوفتی !
اشتراک در:
پیامها (Atom)