۱۳۹۶ بهمن ۷, شنبه

42

وقتی عاشق خونواده ات هستی هرروز می بینیشون دلت اروم میگیره با دیدنشون .
ولی این همه قصه نیست .دنیا طعم دیگه ای از تلخی ُنشونت  می ده .
یه روز صبح که ازخواب بیدار میشی دلت بی بهونه شور میزنه
نگرانی ونمیدونی دلنگرانیت بابت چیه
 مثل هر روز آماده رفتن به محل کار هستی
به گوشیت زنگ میزنن صدایی آشنا بهت خبر میده که بیا بیمارستان تنها برادرت بیمار شده
وتوو خودتو سراسیمه میرسونی بالای تختش تا بخودت بیای دکتر میگه باید سریع عملش کنیم
پرستار توضیح میده که عزیزترنت به بیماری سرطان دچار شده و باید سریع اقدام کنن .
تو که هنوز گیج و منگ از شنیدن این خبر به خودت می پیچی  نمی دونی کی مبتلا شده
 اتاق با همه اشیاءدور سرت میچرخه .زبونت بند اومده با همون لکنت همیشگی ازدکترمی پرسی یعنی چی ؟
چرا ؟؟؟؟
تا چند روز پیش که حالش خوب بود
دکترجوان گفت که این بیماری با یه سرماخوردگی خودشو نشون داده
بعد اینکه بیمار شما خیلی صبور بوده ؛درد وبروز نداده الانم شانس زنده بودنش خیلی کمه کلیه هاش از کار افتاده
واااای ....واااای برمن اااااا
نمی تونستم چیکار کنم به چی چنگ بزنم همونطور که پرستار داشت آماده اش میکرد برای بردن به اتاق عمل
دستگاه ایست قلبی ومغزی ونشون میداد
دور تختش پر شد ازدکتر و پرستاری که تند و تند شوک می دادن .
باورم نمیشد تا همین چند دقیقه پیش بالا سرش بودم باهم حرف زدیم امیدوارش کردم که خوب میشی عملِ ه سختی نیست
ساعتی بعداز به کما رفتن دکتر گفت ریه اش آب آورده عکس های رادیولوژی رو نشونم دادن و گفتن باید با سرنگ آب ریه اش بکشیم
هنوزم باورم نمیشه برادرم ؛تنها و عزیزترین یادگار پدر و مادرم از دست دادم
.
 

۱۳۹۶ دی ۱۷, یکشنبه

حرف


وقتی به گذشته های دور فک میکنم
خودمو سرزنش میکنم برای بی فکری ها و ندانم کاری های دوران جوانی
جوانی و خام بودن ...نه که فک کنید حالا با تجربه و پخته شدم
نه هنوزم خیلی زود وبا عجله تصمیم میگیرم
بدون مزمزه کردن کلامم حرف میزنم
وبعد هم کلی نادم و پشیمون میشم که چرا گفتم
حرفی که نباید مطرح میشد ُ مطرح کردم
چرا باعث رنجش اطرافیانم شدم
!

۱۳۹۶ دی ۱۴, پنجشنبه

ه

همه آرزوهای قشنگتَ با خودت دفن کردی
همه ارزوهای مادرهم با خودش دفن شد
قلبم اتیش می گیره وقتی می بینم
طوفان خیلی ازآرزوهای من 
 تو
 مادرمون رو باخودش برد دفن کردزیر خروارها خاک
عزیزترینم
ای کاش ازخودت یادگاری به جا میذاشتی

 وقتایی که دلتنگت میشم با بوئیدن و بوسیدنشون قلبم آروم میگرفت
لعنت به این روزگار
لعنت
عزیزترینم

هنوز طعم بهار جوانی را نچشیده عمرت خزان شد و به زمستان رسید
لعنت به روزگار
لعنت و نفرین به طوفان!!!!

رومیزی قلاب بافی

  دوباره شروع کردم به بافتن