۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

امید به بودن

با دستش اشاره می کنه ؛ یه کم زیر سرم و بیار بالا ؛دستم به دستگیره تخت چفت میشه و کمی دستگیره رو می چرخونم به سمت راست وتخت و کمی میارمش بالا ؛می پرسم خوبه ؟ با دستش اشاره می کنه خوبه ؛کافیه !بالش اضافه رو از زیر سرش برمی دارم می پرسم خانم جون راحتین ؟ با چشمهای نیمه باز وبی رمق بهم نگا ه می کنه و میگه آره مادر خوبم .می خوام خوب نگاتون کنم .اخه تا جوون بودم وبچه هام کوچیک بودن سرگرم کارخونه بودم و بیرون از خونه هم به کارای باغ می رسیدم .برای همینم؛ هیچ وفت نفهمیدیم بچه هام کی بزرگ شدن ....چطوری ازدواج کردند .کمتربا هاشون حرف زدم و دردل کردم .تازه هیچ وقت هم یه دل سیر نگاهشون نکردم .


حالام می دونم وقت رفتنم نزدیک شده ؛ اما تنها به این خاطرکه هنوز از دیدن بچه ها سیر نشدم نمی تونم از این دنیا دل بکنم .وشروع می کنه به گریه کردن .به بابامی گم بغلش کن و ببوسش .
بابا سرخانم جون ومی گیره تو بغلش وبوسه بارونش می کنه .از چشم های خستۀ هردو شون اشک مثل مروارید غلطان سُر می خوره و می ریریزه پایین .
منو عمه طاهره بغض کرده بودیم ....خانم جون همونطورکه گریه می کرد می گفت وقتم رسیده باید برم ...
اما تنها دلیل زنده بودنم اینه که نمی تونم از بچه هام دل .
راستی چه سخته لحظه ی دل کندن و گذشتن .
بازم خدارو شکر امروز حالش خیلی بهتر ازروز قبل شده .
لحظه ها خیلی زود اومدن وبا شتاب رفتن .ساعت ملاقات به تندی گذشت ...از ساعت پنج صبح تا پنج بعد از ظهر عمه طاهره پیش خانم جون می مونه و بعد از اون نوبت عمه اعظم می شه .
ازبیمارستان اومدیم بیرون ....
اماهنوز با خودم درگیرم .
به نظرت من ؛لحظه رفتن چیکار می کنم ؟.برای همه لحظه سختی ه !!!


هیچ نظری موجود نیست:

سونامی تازه ای در راه است .

سونامی تازه ای در راه است .از آن ها که کلی تلفات می گیرد و تیتر اول خبرهای هفته  می شود .بار چندم است که امیر این طور جان به سرش می کند ؟بار...