کفِ سبدِ چوبی را با برگهای سبز و درشتی که ازشاخه های درخت توُت چیده بود پوشاند و روی برگ ها رابا سیب های قرمز و وخوش رنگی که آقا شیر باغبان از درخت چیده بود پُر کرد .... امروز صبح قبل از این که از خونه بیرون بزنه آفاق زمان یاد آوری کرده بود شب مهمون داریم اگه بشه بری باغ و یه صندوق میوه بیاری .اونم به همسرش قول داده بود؛ برای مهمانی عصرانه حتمن به موقع و سر وقت تو خونه حاضر میشه .ویا حتی ممکنه زودتراز بقیه مهمانها به خانه برسه.
افاق زمان دوباره تکرار کرده بود ؛یادت نره بری باغ !مهشید دختر خاله رعنا ویارداره ویار سیبای باغ لواسونو کرده !
برای این باغ زحمت کشیده بود .حالا تمام زحمتها به بار نشسته بود .ازمحصول باغ راضی بود. وقت روی هم چیدن سیب ها داخل صندق خوشحال بود...به یاد حرف پدر وحرفایش افتاد .««به وقتش زحمت باغ و بکش وبه وقتش هم میوه درخت باغ و بچین و لذت شو ببر»» . سبد را به سختی از روی زمَین بلند کرد و گذاشت داخل ِ صندق عقب ماشین، نگاه کرد و باغبان را دید که ته باغ مشغول کار بود از همانجا با باغبان خداحافظی کرد وسوار ماشین شد و استارت زد و به طرف خانه ی آفاق زمان حرکت کرد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر