۱۳۹۰ شهریور ۱۶, چهارشنبه

خونه ی قدیمی

بعد از فروختن خونه قبلی و خرید خونه جدید همگی خوشحال بودیم ...اخه مادرو برادرم از یه خونه کوچیک به خونه کمی بزرگتر نقل مکان می کرد ند.خیلی خوب یادمه  روزی می خواستند اسباب کشی کنن  یک روز ابری بود .ابری و بارونی ..بارون مثل سیل از آسمون می بارید ...اما مادر پاشو تووی کفش کرده و می گفت که حتمن باید همین امروز اسباب کشی کنیم به خونه جدید ...اولاًبه خاطر روز چهار شنبه و دوم این که باروون می بارید ...یعنی خیر و برکت و نعمت و فراوونی که البته هیچیک هم درست از آب درنیومدن .. خونه دوطبقه بود ... با حیاط خلوتِ جمع و جر بیست سال پیش سند خورده بود...پس با این حساب منو این خونه درست همسن هم بودیم  .حیاط نقلی باصفا و حوض سنگی و فواره آب وسط حوض ...حیاط با این که چند متری بیشتر نبود .اما دلباز بود.با صفا بود . پای هر دیوار هم  باغچه ی پر از گل چشم نوازی می کرد ... بعد ها اقادادش ام با کاشتن چندنهال درختِ گیلاس و آلبالو ونارنج  به حیاط جون تازه ای بخشید ... برای درخت انگور پای پنجره هم داربست  زد .
همون سال نزدیک عید که شد تو باغچه ی حیاط چند بوته ی گل رز و بوته ی نسترن کاشته شد  ...و دوسه جعبه هم گل بنفشه ...وای وقتی یاد اون سالهای خیلی دورمی افتم ؛دلم ازغصه می خواد بترکه ....خوشی ها خیلی  زود گذشت و در عوض غصه ها برای همیشه موندگارشدن! سال اول تنها  اتفاق خوب و شیرینی که برامون رخ داد به دنیا اومدن برادرکوچترم  بود و دومی هم ازدواج خواهرم مریم ...هر دو اتفاق جزوء خاطرات شیرین زندگیم شده ...دهه شصت برام دهه بدی نبود... با وجود جنگ و خاموشی های پی در پی ...ولی بیشترازهمه خاطرات تلخ یادم مونده و باهاشون زندگی  کردم   !!! سالهای جنگ و خاموشی هم مثل یک تصویر غبارگرفته درون قاب چوبی روی دیوار جای گرفته ...تصویری ازثانیه های دلهره و اضطراب ...زدهوایی و موشک بارون ... خدا رو شکر جنگ  تموم شد ...

هیچ نظری موجود نیست:

سونامی تازه ای در راه است .

سونامی تازه ای در راه است .از آن ها که کلی تلفات می گیرد و تیتر اول خبرهای هفته  می شود .بار چندم است که امیر این طور جان به سرش می کند ؟بار...