۱۳۹۲ آبان ۹, پنجشنبه

شاید من اشتباه کردم

وقتی اومد خواستگاریم آه دربساط نداشت.داییم که جای پدرم  بود  تایید کرد گفت : مبارکه ...جوون خوبی بود .گارگرساده  بود. بااندک کارمزد هفتگی .کارگرکارخانه بافندگی بود...دوسال بعدازازدواج بچه دار شدیم ..یه دختر کوچولوی خوشگل و دوستداشتنی که مثل فرشته ها پاک ومعصوم بود....پنج سال بعداز تولد دختراولم ؛دومین دخترم به دنیا اومد و به فاصله یک سال بعد پسراولم ودوسال بعد از تولد پسرم بزرگم فرزندچهارم ما متولد شد. موقیعیت خوبی نداشتیم ...روزها از پی هم میگذشت ...من سرگرم خانه داری  و بچه داری بودم .باید یاد باشم ؛بعداز تولداولین فرزندم ما مجبور شدیم چند سالی راخارج از تهران زندگی کنیم .بهتر بود بگم یکی بدترین خاطراتم در طول این سالها دوری از خانواده ام بوده و منم ازاین بابت خیلی سختی کشیدم.دور بودن از خانواده ام شرایط سختی رو برای من فراهم می کرد . بچه های ما کوچیک بودن ومنم احتیاج به کمک مادر و خواهرم داشتم اما کنارم نبودن . دلم میخواد همینجا بنویسم  :نوجوانی من خیلی زود زودتر از آنچه که فکر می کردم سپری شد . جوانی هم خودش را  پشت سختی و مشقت های زندگی ام پنهان کرده بود . دوران نوجوانیم همزمان بود با مادر شدنم و تا جایی که به یاددارم در زندگی  هیچ وقت  پرتوقع نبودم....طی این سالها با کمبود های بسیار زیادی زندگی شیش نفرمون مواجه بودم  و دم نزدم...فقط به این امید که دلم می خواست شاهد بزرگ شدن بچه ها باشم .دلم می خواست اونا خوب تربیت شده و تحصیلات عالیه داشته باشند. خوب به لطف خداوند بزرگ و سعی وتلاش خودشون منم این آرزو رسیدم ....از این بابت  سپاسگزار خدای بزرگ هستم  وتا ابد خواهم بود.همان سالهای تحصیل بچه ها... .زمان جنگ بود...کمبودوتنگدستی هم قوزبالا ی قوزمی شد اون روزها آقای خونه سیبیل خان محترم بیرون از خونه کار میکردن و منم برای جبران کمبودهای زندگی توی خونه خیاطی می کردم و گاهی هم برای دخترا لباس می دوختم .مابین مطالعه هم داشتم.اون وقتا تمام تلاشم  حفظ آرامش اهل خونه بود. آرامشی که بچه بتونن خوب درس بخونن وادامه تحصیل بدن ..حالا که نشستم پیش این میز و دارم از خاطرات اون سالها برای شما می نویسم از اون ماجرا چهل سال گذشته ...بعداز چهل سال کار کردن و جون کندن توی این زندگی و با کم وکاستی ها ساختن وبا بود و نبودش دم نزدن به قول مادرم نشستن ویکی رو دوتا کردن خونه ی کوچیک مستاجری رو تبدیل به 3 دستگاه آپارتمان و دو دستگاه ماشین .... حالا بعد ازگذشتن از این سالها ؛به جای دستت درد نکنه و یا یک تشکر خشک و خالی که از خیرش گذشتم ؛روبروم ایستاده وزل زده توی چشام و میگه : توازاول هم مدیریت لازم را برای اداره این زندگی نداشتی.اگه این زندگی به مدیریت ِآدم نابلدی مثل تواداره میشد که من حالا آه در بساط نداشتم .
پی نوشت " از ازل ....تا ابد؛به طور یقین به ما زن ها ظلم شده.  و خواهد شد !

هیچ نظری موجود نیست:

سونامی تازه ای در راه است .

سونامی تازه ای در راه است .از آن ها که کلی تلفات می گیرد و تیتر اول خبرهای هفته  می شود .بار چندم است که امیر این طور جان به سرش می کند ؟بار...