آخرین چهار شنبه سال هم با کلی سرو صدا ی ترقه وصدای انفجار به خواست خدا به خیر گذشت ...صبحی برای خرید خرده ریز آشپزخونه به همراه مهرگان رفتیم بازار مولوی ...ترافیک سنگین خیابون ُصدای بوق ماشینا و ترقه بازی جوونا رو اعصابم رژه می رفتن ...پیاده رو هم که جای راه رفتن نبود ...سرتاسر پیاده رو فروشنده ها بساط پهن کرده بودن ...بین این همه شلوغی و سرصدا راه رفتن و خرید کمی مشگل بود اما به هرسختی بود لوازم مورد نیاز آشپزخونه رو خریدیم ...سرتا سر خیابون به خصوص روبروی بیمارستان اکبر آبادی صدای آزاردهنده و گوش خراش انفجار ترقه اعصاب داغونمی کرد دلم به حال اون مریضا یی می سوخت که احتیاج به سکوت و آرامش داشتند ...
اما با این احوال یکی دوتا شیشه برای یخچال خریدم که از دیدنشون دارم کلی دارم ذوق مرگ میشم ...
اما با این احوال یکی دوتا شیشه برای یخچال خریدم که از دیدنشون دارم کلی دارم ذوق مرگ میشم ...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر