۱۳۹۲ اسفند ۱۲, دوشنبه

سال 92 ...

 
 
پیاده روی ؛ چقدر دوست دارم این راه رفتن های بی هدف ُ ؛ پرسه زدن های بی دلیلی که فقط و فقط برای وقت گذرونی و رسیدن به آرامش نسبی انجام میدم ...نه دلشورهمن گذشت زمان دارم ؛نه دل نگران دیر رسیدن به خانه هستم ... گشتن توو بازارچه های شلوغ و پُر رفت و آمد ...دیدن اجناس بنُجل دستفروشان کنار پیاده رو بهم انرژی میدهد  ...مدتی ست به پیاده روی ؛روی آوردم ...راه رفتن و هم قدم شدن بین جماعتی شتاب زده..
ساعت ده ونیم صبح صبح با مهرگان رفتیم پیاده روی. مسیر خونه تا بازار بزرگ تهران ُ نیم ساعته رفتیم...کمی توو دالون های پر پیچ و خم و شلوغ گشتیم .جلوی ویترین جواهرات؛کمی لباس ؛ کمی هم  چینی جات و بلور وکریستال .ولی تنها چیزی که خریدیم قوری چینی مخصوص دم نوش بودُ مقداری هم خرت و پرت مورد نیاز ...بعدش به سختی از بین جمعیت خودمون و بیرون کشیده از بازار اومدیم بیرون .
خیابون مصطفا خمینی ُلاله زارُ قدم زنان روبه خیابون انقلاب بالا اومدیم  .در کل پیاده روی ما بیشتر از چهار ساعت طول کشید .یعنی دیگه این اخرای سر بالایی خیابون داشتم جون می کندم .البته  بین راه از نیمکت های پارک و پیاده رو گرفته تا نیمکت ایستگاه اتوبوس برای رفع خستگی بهره گرفتیم . ساعت سه بعد از ظهر رسیدیم خونه .غذا از شب قبل تووی یخچال بود گرم کردم خوردیم وبعد از ناهار مشغول شستن ظرفها بودم که اردیبهشت  زنگ زد. از شنیدن صداش کلی خوشحال شدم .گفت : اگه می خوای بیشتر خوشحالت کنم شام درست کن که داریم با بهمن سرازیر میشیم خونه تون .
 
  تمام شب به خوبی گذشت تا شام بخوریم ُ گپ و گفت همیشگی ُ چای ُمیوه ...ساعت نزدیک یک شد .آذر گفت :  آقا ی اردیبهشت بریم خونه که فردا خیلی کارداریم  .اردیبهشت درجواب گفت : اینترنت خونه قطع شده من یه کم تو اینترنت کار دارم انجامش بدم بعد بریم ...که کار کشید به دو نیمه شب .منم دیدم دیگه دیر وقته تا برن برسن خونشون ساعت چهارصبح شده .گفتم بهتره شب بمونید فردا صبح از همینجا برید شرکت .انگار از خدا خواسته باشن لبخند رضایت روی لب هردوشون نشست ..الانم بعد از خوردن صبونه از خونه رفتن بیرون .
 
   آخرین روزهای سال 92 درحال عبوره  سال کهنه به روزهای پایانی خودش نزدیک شده ...امسال ...ی سری اتفاق خوب افتاد مثل عروسی اردیبهشت و آذر .بگذریم که در بین این اتفاق خوب دلخوری هایی هم پیش اومد که خیلی مهم نبود . ی اتفاق بد هم فوت خانم جون بود ...با این که این آخرای عمرش خیلی سختی کشید و با بیماری های مختلفی دست و پنجه نرم ؛ولی 14 خرداد تسلیم جان آفرین شد ُروی تخت بیمارستان آرام گرفت . حالا دیگه  درد نداشت و رنج نمی کشید ...امیدوارم روحش به آرامش رسیده باشه  .خلاصه سال خوبی  نبود .ولی باز خدا را هزاران بار شکر می کنم برای سلامتی خانواده  و منم  تونستم از پس بعضی از مشکلات کوچیک بربیام ...ولی یکی دوتا از دلخوری ها پیش اومده هنوزم حل نشده باقی مونده ...بیشتر از یک ماهه که  کبوتر و پرستوبه خاطر بعضی کدورت ها  به من زنگ نزدن و  جواب تلفنامو نمیدن .امیدوارم به زودی این کدورت ها تموم شه . دوباره همگی دورهم جمع شیم .!
 

 

 

هیچ نظری موجود نیست:

سونامی تازه ای در راه است .

سونامی تازه ای در راه است .از آن ها که کلی تلفات می گیرد و تیتر اول خبرهای هفته  می شود .بار چندم است که امیر این طور جان به سرش می کند ؟بار...