۱۳۹۳ اردیبهشت ۹, سه‌شنبه

یادداشت های کودکی


سالهای گذشته *خیلی دورتر زمانی که دختر بچه کوچکی بودم  *شبی از شبها ی تابستان به همراه مادرم در کوچه های خلوت و نیمه تاریک پُر ازهوو هووی باد وعطرپیچک های گل یاس راهی خانه مادربزرگ شدیم ..دربین راه جایی که کوچه در تاریکی مطلق فرو رفته بود . روشنایی کم سویی نگاهمان را به چهار دیواری اتاقک مانند بدون درو پنجره کشاند  .چهار دیواری که بعد ها فهمیدم نشان از بنای  نیمه کاره حسنییه را داشته .تنها خاطره ای که از آن فضا در ذهنم باقی مانده  دیدن خدا بود *خدایی که درکناردیوارهای کاهگلی و بوی شمع های نیم سوخته جلوه میکرد *خدایی که عطر بهشتی و تکرار نشدنیش فضا را عطر آگین کرده بود ... خدایی که وجودش را در قلب و جانم برای ابد به یادگار گذاشت  *خدای لاله ها و شب بوها*
 درآن لحظه  مادررا دیده بودم که از کیف دستی چرمی مهُر و سجاده را بیرون آورده و بروی زمین  خاکی اتاقک نماز حاجت به جای آورده بود و من دخترک آن روزها آرزوهایم را در دل  پنهان از مادر با خدای شب بوها  درمیان گذاشته بودم  .





 



 

 

هیچ نظری موجود نیست:

سونامی تازه ای در راه است .

سونامی تازه ای در راه است .از آن ها که کلی تلفات می گیرد و تیتر اول خبرهای هفته  می شود .بار چندم است که امیر این طور جان به سرش می کند ؟بار...