۱۳۹۳ فروردین ۸, جمعه

سرباز وطنم


 درد آور و بغض آلود ه * سرباز وطنم به دست یک عده آدم ربا به شهادت رسیده *
صفحه سفید کاغذ از خدا می خواد ؛سفید باقی بمونه ؛تا این که کسی از بی عدالتی و بی رحمی آدمها ی کره زمین
با اون حرف بزنه و سطر سطرشو با قلم سیاه کند   *
منم مثل میلیون ها هموطنم وقتی  خبر شهادت مرزبان سرزمینم را شنیدم قلبم پاره ؛ پاره شد *
بغض گره خورده این چند روزه  تووی گلوم  شکست *
 برای مادرو همسرش آرزوی صبر و بردباری دارم  *  

 

 

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

سال نو مبارک

 
یا مقلّب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محوّل الحول و الاحوال حوّل حالنا الى احسن الحال
موقع تحویل سال با خوندن دعای یا مقلب القلوب والابصاربغضم ترکید و به پهنای صورت اشک ریختم ...نمی دونم کجای راه ُ اشتباه رفتم که پاره تنم  درست نیم ساعت قبل از تحویل سال بهم زنگ زد  پشت گوشی بهم توپید و حرفایی زد که قلبم از شنیدنش آتیش گرفت  .نمی دونم شایدم حق داشته ...من مادر خوبی نبودم ...ولی من فقط دعا کردم از خدا خواستم بهش آرامش هدیه کنه ....دراون  لحظه حس خیلی بدی داشتم .ولی خوب میگن دل شکسته پیش خدا ارج  داره ؛ اینم مدیون دختر خوبم هستم  ازمن به بدی یاد کرد و سنگدل خطابم کرد  وگفت که درحق بچه هام مادری نکردم ...
نمی دونم خب شاید حق داشته ...
سال 93 درفضای بغض و گریه تحویل شد .به هرحال امیدوارم سال خوبی  برای همه ما باشه  .
سالی به دوراز بغض ُکینه .پُراز خیر و برکت .
سال نو مبارک

 

 

 

۱۳۹۲ اسفند ۲۸, چهارشنبه

ساعت پایانی سال 92

آخرین دقایق سال 92 باهمه اتفاق های خوب و بدش درحال سپری شدنه ...سر سفره کوچیک هفت سین نشسته م  .روزهای سال گذشته رو مرور می کنم ..
سال 92 سال برام پراز استرس و نگرانی بود . روزی از یه خبر بد اشک ریختم ...گاهی هم باشنیدن  خبری خوب ذوق زده شدم ...
لحظه ای هم با حرفی نا به جا دلم شکست ...اما بااین همه اینم جزئی از زندگیه که تلخی و شیرینی خودش ُ داره .
خدایا شکر که به  من این فرصت و دادی که یک باره دیگه بتونم دعای تحویل سال و بخونم ُ روی شاخه ها شاهد شکوفه درختان باشم .
یا مقلّب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محوّل الحول و الاحوال حوّل حالنا الى احسن الحال...امیدوارم همیشه و درهمه حال ؛ حال همه شما دوستان عزیزم خوب و خوش باشه ...پیشاپیش سال نو مبارک !

۱۳۹۲ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

چهار شنبه سوری

 
 
 
 
 
آخرین چهار شنبه سال هم با کلی  سرو صدا ی ترقه وصدای  انفجار به خواست خدا  به خیر گذشت  ...صبحی برای خرید خرده ریز آشپزخونه به همراه  مهرگان رفتیم بازار مولوی ...ترافیک سنگین خیابون ُصدای بوق ماشینا و ترقه بازی جوونا رو اعصابم رژه می رفتن ...پیاده رو هم که جای راه رفتن نبود ...سرتاسر پیاده رو فروشنده ها بساط پهن کرده بودن ...بین این همه شلوغی و سرصدا راه رفتن و خرید کمی مشگل بود اما به هرسختی بود لوازم مورد نیاز آشپزخونه رو  خریدیم ...سرتا سر خیابون به خصوص روبروی بیمارستان اکبر آبادی صدای آزاردهنده و گوش خراش  انفجار ترقه  اعصاب داغونمی کرد دلم به حال اون مریضا یی می سوخت که احتیاج به سکوت و آرامش داشتند ...
اما با این احوال یکی دوتا شیشه برای یخچال خریدم که از دیدنشون دارم کلی دارم ذوق مرگ میشم ...
 

۱۳۹۲ اسفند ۱۲, دوشنبه

سال 92 ...

 
 
پیاده روی ؛ چقدر دوست دارم این راه رفتن های بی هدف ُ ؛ پرسه زدن های بی دلیلی که فقط و فقط برای وقت گذرونی و رسیدن به آرامش نسبی انجام میدم ...نه دلشورهمن گذشت زمان دارم ؛نه دل نگران دیر رسیدن به خانه هستم ... گشتن توو بازارچه های شلوغ و پُر رفت و آمد ...دیدن اجناس بنُجل دستفروشان کنار پیاده رو بهم انرژی میدهد  ...مدتی ست به پیاده روی ؛روی آوردم ...راه رفتن و هم قدم شدن بین جماعتی شتاب زده..
ساعت ده ونیم صبح صبح با مهرگان رفتیم پیاده روی. مسیر خونه تا بازار بزرگ تهران ُ نیم ساعته رفتیم...کمی توو دالون های پر پیچ و خم و شلوغ گشتیم .جلوی ویترین جواهرات؛کمی لباس ؛ کمی هم  چینی جات و بلور وکریستال .ولی تنها چیزی که خریدیم قوری چینی مخصوص دم نوش بودُ مقداری هم خرت و پرت مورد نیاز ...بعدش به سختی از بین جمعیت خودمون و بیرون کشیده از بازار اومدیم بیرون .
خیابون مصطفا خمینی ُلاله زارُ قدم زنان روبه خیابون انقلاب بالا اومدیم  .در کل پیاده روی ما بیشتر از چهار ساعت طول کشید .یعنی دیگه این اخرای سر بالایی خیابون داشتم جون می کندم .البته  بین راه از نیمکت های پارک و پیاده رو گرفته تا نیمکت ایستگاه اتوبوس برای رفع خستگی بهره گرفتیم . ساعت سه بعد از ظهر رسیدیم خونه .غذا از شب قبل تووی یخچال بود گرم کردم خوردیم وبعد از ناهار مشغول شستن ظرفها بودم که اردیبهشت  زنگ زد. از شنیدن صداش کلی خوشحال شدم .گفت : اگه می خوای بیشتر خوشحالت کنم شام درست کن که داریم با بهمن سرازیر میشیم خونه تون .
 
  تمام شب به خوبی گذشت تا شام بخوریم ُ گپ و گفت همیشگی ُ چای ُمیوه ...ساعت نزدیک یک شد .آذر گفت :  آقا ی اردیبهشت بریم خونه که فردا خیلی کارداریم  .اردیبهشت درجواب گفت : اینترنت خونه قطع شده من یه کم تو اینترنت کار دارم انجامش بدم بعد بریم ...که کار کشید به دو نیمه شب .منم دیدم دیگه دیر وقته تا برن برسن خونشون ساعت چهارصبح شده .گفتم بهتره شب بمونید فردا صبح از همینجا برید شرکت .انگار از خدا خواسته باشن لبخند رضایت روی لب هردوشون نشست ..الانم بعد از خوردن صبونه از خونه رفتن بیرون .
 
   آخرین روزهای سال 92 درحال عبوره  سال کهنه به روزهای پایانی خودش نزدیک شده ...امسال ...ی سری اتفاق خوب افتاد مثل عروسی اردیبهشت و آذر .بگذریم که در بین این اتفاق خوب دلخوری هایی هم پیش اومد که خیلی مهم نبود . ی اتفاق بد هم فوت خانم جون بود ...با این که این آخرای عمرش خیلی سختی کشید و با بیماری های مختلفی دست و پنجه نرم ؛ولی 14 خرداد تسلیم جان آفرین شد ُروی تخت بیمارستان آرام گرفت . حالا دیگه  درد نداشت و رنج نمی کشید ...امیدوارم روحش به آرامش رسیده باشه  .خلاصه سال خوبی  نبود .ولی باز خدا را هزاران بار شکر می کنم برای سلامتی خانواده  و منم  تونستم از پس بعضی از مشکلات کوچیک بربیام ...ولی یکی دوتا از دلخوری ها پیش اومده هنوزم حل نشده باقی مونده ...بیشتر از یک ماهه که  کبوتر و پرستوبه خاطر بعضی کدورت ها  به من زنگ نزدن و  جواب تلفنامو نمیدن .امیدوارم به زودی این کدورت ها تموم شه . دوباره همگی دورهم جمع شیم .!
 

 

 

سونامی تازه ای در راه است .

سونامی تازه ای در راه است .از آن ها که کلی تلفات می گیرد و تیتر اول خبرهای هفته  می شود .بار چندم است که امیر این طور جان به سرش می کند ؟بار...