۱۳۹۲ آبان ۱۹, یکشنبه

غریب ِ

سکوت کردم  تو باور کردی من گناهکارم ...
ولی نه من گناهکارم ...نه تو بیگناه ...
روزی با تمام مشکلاتی که داشتیم  به خاطر توایستادم تا دنیا مون را بسازیم
ولی حالا در تنهایی ؛با دنیا ی خودم می سازم ...

آرام باش دلک ام ...آرام آرام ...
اینجا کسی فریاد ترا نمی شنود ...
دراین بازار مکاره همه فروشنده اند و اندوه خریداری ندارد ....
 تو در میان این جماعت غریبی ...
غریب ِ غریب !

۱۳۹۲ آبان ۱۴, سه‌شنبه

حرف دل

این بغض لعنتی ؛بغض گره خورده راه گلووم رو بسته ؛ بهم اجازه حرف زدن نمیده ...این روزا از دست خودم عصبانی ام ...دلم می خواد خودمو خفه کنم ...چرا نمی تونم حرف دلمو به موقع بزنم و از خودم دفاع کنم ؟ ...من که این قدر ضعیف نبودم ...نه نبودم اما حالا به موجود ضعیف و بی دست وپا تبدل شدم ...موجودی که نه تو جایگاه  مادرانه ست ...نه یه همسر ...نه یه خواهر...نه یه دختر ...هیچوقت نتونستم تو ی بحث ها از خودم دفاع کنم ...هیچوقت هیچکس و قانع نکردم ...در صورتی که یقین دارم حق با من بوده ...روی هیچکس نفوذ ندارم در جایی که همه می تونن با حرفای صد من یه غازشون منو با خودشون همرای کنن ...راستش دیگه داره از خودم حالم بهم میخوره ...بغض لعنتی  فریاد های بی صدای منو توی گلوم خفه کرده .

۱۳۹۲ آبان ۹, پنجشنبه

شاید من اشتباه کردم

وقتی اومد خواستگاریم آه دربساط نداشت.داییم که جای پدرم  بود  تایید کرد گفت : مبارکه ...جوون خوبی بود .گارگرساده  بود. بااندک کارمزد هفتگی .کارگرکارخانه بافندگی بود...دوسال بعدازازدواج بچه دار شدیم ..یه دختر کوچولوی خوشگل و دوستداشتنی که مثل فرشته ها پاک ومعصوم بود....پنج سال بعداز تولد دختراولم ؛دومین دخترم به دنیا اومد و به فاصله یک سال بعد پسراولم ودوسال بعد از تولد پسرم بزرگم فرزندچهارم ما متولد شد. موقیعیت خوبی نداشتیم ...روزها از پی هم میگذشت ...من سرگرم خانه داری  و بچه داری بودم .باید یاد باشم ؛بعداز تولداولین فرزندم ما مجبور شدیم چند سالی راخارج از تهران زندگی کنیم .بهتر بود بگم یکی بدترین خاطراتم در طول این سالها دوری از خانواده ام بوده و منم ازاین بابت خیلی سختی کشیدم.دور بودن از خانواده ام شرایط سختی رو برای من فراهم می کرد . بچه های ما کوچیک بودن ومنم احتیاج به کمک مادر و خواهرم داشتم اما کنارم نبودن . دلم میخواد همینجا بنویسم  :نوجوانی من خیلی زود زودتر از آنچه که فکر می کردم سپری شد . جوانی هم خودش را  پشت سختی و مشقت های زندگی ام پنهان کرده بود . دوران نوجوانیم همزمان بود با مادر شدنم و تا جایی که به یاددارم در زندگی  هیچ وقت  پرتوقع نبودم....طی این سالها با کمبود های بسیار زیادی زندگی شیش نفرمون مواجه بودم  و دم نزدم...فقط به این امید که دلم می خواست شاهد بزرگ شدن بچه ها باشم .دلم می خواست اونا خوب تربیت شده و تحصیلات عالیه داشته باشند. خوب به لطف خداوند بزرگ و سعی وتلاش خودشون منم این آرزو رسیدم ....از این بابت  سپاسگزار خدای بزرگ هستم  وتا ابد خواهم بود.همان سالهای تحصیل بچه ها... .زمان جنگ بود...کمبودوتنگدستی هم قوزبالا ی قوزمی شد اون روزها آقای خونه سیبیل خان محترم بیرون از خونه کار میکردن و منم برای جبران کمبودهای زندگی توی خونه خیاطی می کردم و گاهی هم برای دخترا لباس می دوختم .مابین مطالعه هم داشتم.اون وقتا تمام تلاشم  حفظ آرامش اهل خونه بود. آرامشی که بچه بتونن خوب درس بخونن وادامه تحصیل بدن ..حالا که نشستم پیش این میز و دارم از خاطرات اون سالها برای شما می نویسم از اون ماجرا چهل سال گذشته ...بعداز چهل سال کار کردن و جون کندن توی این زندگی و با کم وکاستی ها ساختن وبا بود و نبودش دم نزدن به قول مادرم نشستن ویکی رو دوتا کردن خونه ی کوچیک مستاجری رو تبدیل به 3 دستگاه آپارتمان و دو دستگاه ماشین .... حالا بعد ازگذشتن از این سالها ؛به جای دستت درد نکنه و یا یک تشکر خشک و خالی که از خیرش گذشتم ؛روبروم ایستاده وزل زده توی چشام و میگه : توازاول هم مدیریت لازم را برای اداره این زندگی نداشتی.اگه این زندگی به مدیریت ِآدم نابلدی مثل تواداره میشد که من حالا آه در بساط نداشتم .
پی نوشت " از ازل ....تا ابد؛به طور یقین به ما زن ها ظلم شده.  و خواهد شد !

۱۳۹۲ شهریور ۲۳, شنبه

رفتن مهمان

مدتی مهمان داشتم ...میهمان داری خسته ام کرده. از قدیم گفته اند مهمون حبیب خداست ...قدمش خیر و برکت سفره است و وجودش شادی صابخونه .به شرطی که بیاد و برود . نه مثل این کنگر خوردۀ لنگر انداخته که پای رفتن نداشت ... ولی ی صبحی شانس با من یار شد و بعد از چند  هفته تصمیم گرفت برگرده پیش خانواده اش ...اما قبل ازاین که وسایلش و درون  صندوق عقب ماشین جا بده قول گرفت که براش دلتنگی نکنم ؟؟؟؟ چون این دفعه با شوهرو پسرش برمی گرده. بعداز رفتن لنگر نظافت و مرتب کردن خونه یک هفته ای زمان برد . شستو شوی پرده ها؛تمیز کردن دیواراتاق ها، شستن کاشی های حمام و دستشویی و شستن و پاک کردن شیشه و پنجره ها ی دود گرفته، بیشترین وقت و انرژی رو ازم گرفتن. آره !هنوزم کار کسی رو نمی تونم قبول کنم! چرا ؟ این جوری که پاک از پا می افتی . خب من دوست دارم کارهای نظافت خونۀ خودم وبه تنهایی انجام بدم . اگر نظافتچی بیاد یا باید بالا سرکارگروایسی وبه خاطر کثیف کاری سرشون غر بزنی .یا این که اصلاً از خیرکارکردن  این جماعت بگذری و خودت آستین ها بالا بزنی و کار کنی . که من فعلاً دومی رو انتخاب کردم.. بعد از این که همه خونه و آشپزخونه رو برق انداختم.از قوری تمیز و براق برای خودم چای تازه دم ریختم ونشستم پشت میز آشپزخونه و از تنها پنجره روبروم ریزش برف و بارون و تماشا می کنم و با بخار لیوان چای دستای سرما زده ام رو گرم می کنم .!این یعنی خود زندگی !

پینوشت : نا گفته نباشه بعد از کارنظافت خونه فقط دو شبانه روزازخستگی و کوفتگی دست و پاهام ؛دراز به دراز روی تخت خوابیدم .واقعاً کارای خونه هم ؛خسته کننده و کشنده است .همین که بسیار آرام بخش !

۱۳۹۲ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

من اینجا غریبم .


از دلسوزی متنفرم ...از ترحم بیزارم ...از آدمایی که بی مورد و فقط ار سر کنجکاوی برام دلسوزی میکنن فراری ام ...
حتا هیچوقت نخواستم درمورد گناه  نکرده از خودم دفاع کنم  چون از دفاعیه هم متنفرم ...
اما حالا کارم به جایی رسیده که دلم برای خودم به شدت می سوزه ...
برای تنهاییم ...برای نداشتن یک هم دل و همزبون ...
 

۱۳۹۲ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

یه دنیا حرف


یه دنیا حرف رو دلم مونده
حرفایی که نه میشه گفت و نه این که گذشت .
کاش می تونستم با کلمات جوری بازی می کردم ؛ و حرف دلم و طوری می زدم
که نه به کسی  برمی خورد؛ و نه این که دلی می شکست !

سونامی تازه ای در راه است .

سونامی تازه ای در راه است .از آن ها که کلی تلفات می گیرد و تیتر اول خبرهای هفته  می شود .بار چندم است که امیر این طور جان به سرش می کند ؟بار...