۱۳۹۲ بهمن ۲۳, چهارشنبه

کلاغ


 پارک قیطریه .ظهر روز چهارشنبه روی نیمکت  سنگی و سرد پارک ُ نشسته بودیم ...نگاهم به آسمون آبی بود و عریانی  شاخه ها  که چشمم افتاد به درخت صنوبری که کلاغی روی بالا ترین شاخه اش نشسته بود .کلاغ خیره شده بود به ما .شایدهم برای فرود اومدن ترس داشت و مردد بود . اما بعد از چند لحظه خانم کلاغه در چشم به هم زدنی  قاری زد و بال گشود و اومد پایین .ایستاد روی چمن نخ نمای پای درخت .

نمی دونم توو مغز کلاغی ش چی میگذشت که تصمیم گرفت خرامان خرامان بیاد به سمت ما ...با نازکلاغی از روی چمن نخ نما گذشت  وخودشو رسوند به چند قدمی نیمکت . روبرومون ایستاد  و بی  مقدمه سرصحبت ُ باز کرد.(ببخشید سر قار قار رو باز کرد ) به نظر میرسید که دلش خیلی پُر باشه . کلی از آقا کلاغ بازیگوش که  به سفر رفته بود  واون و با چندتا بچه کلاغ ِقد و نیم قد تنهاش گذاشته بود شکفه کرد و آه کشید و به افق های دور دست  خیره شد .دیدیم تنها کاری که از دستمون برمیامد فقط کمی دلداری بدیم  و دعوتش کنیم به صبوری و تحمل بیشتر !بعد با تکه های کوچیک کیک کام شو شیرین کنیم .!






 

۱۳۹۲ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

سمی



تعطیل بودیم امروز . ولی برای من ساعت بیدارباش هشت صبحِه .امروزم مثل همیشه ساعت هشت از خواب بیدار شدم .  طبق معمول هر روز رفتم آشپزخونه کتری خالی رو ُپُرآب کردم وگذاشتم روی اجاق گاز. تاکتری جوش بیاد؛ میزصبحانه را چیدم .مهرگان هم که  صبح زود رفته بود نوایی و دوتا نون سنگگ خاش خاشی داغ خریده بود .نون تازه و پنیر خامه ای و مربای هویج خونگی  صبحانه موردعلاقه  ..میزُ که چیدم  بی اختیار یاد مثل انگلیسی افتادم .
انگلیسی ها میگن  : خوردن نان و پنیر و مربا برای صبونه یعنی سم !!!
مواد قندی که روی مغز اثربدی  میذاره وفکر ومختل می کند .به همین راحتی ما روزانه مقداری سم به بدن خودمون وارد می کنیم !

۱۳۹۲ بهمن ۱۸, جمعه

حرف های نگفته

نامه هایت را باد برایم می آورد .ومن بی تاب برای خواندنشان .وقتی نامه به دستم می رسید با شوق و ذوق وصف ناپذیر ی تای کاغذ را باز کرده و شروع می کردم به خواندن .
روي اولين سطر نامه ؛نام دوست را می دیدم .
با ديدن نام دوست آرامشي بر قلب و جانم حاکم مي شد وباور می داشتم نام خداوند درغربت همواره پشت و پناه و قوت قلبت خواهد شد!بارها نامه را می خواندم ...بعد هم خط به خط نامه را تا رسیدن دست نوشته بعدی روزی چند مرتبه برای مادر تکراری می کردم ...
این نـــــــه سال برای مادر طعم تلخی داشت ...زخم تنهایی بود و داغ فراق .
بازهم گردش ماه و خورشید از پی هم گذشت و برگ هاي تقويم هریک به نوعی ورق خورد و هر ورق مانند برگ خشک پائيزی به روی زمين ريخت تا اینکه ما دوباره برسیم به روزهاي بغض و اندوه . غروب نوزده ام ماه بهمن !
حالا من پشت ميز و صندلي چوبي نشسته ام و مي خواهم برايت بنويسم .
به رسم همیشه نامه را با نام دوست آغاز می کنم . خدايي که داده هايش برايم رحمت بوده و نداده هايش حکمت ...گفتم هرسال ...اما نه بايد بگويم هر ماه هر هفته و هر روز و هر لحظه ...مگر ميشود جان را ازياد برد و درد را فراموش کرد .
وقتي به خونه قديمي مادر سر مي زنم هنوز طنين صدايت درآن خانه غمزده شنيده مي شود
 با خوشرویی خاص خودت به استقبالم مي آيي .
درجایی خوانده بودم دنيا حسود است وهميشه حسادت آدمای خوشحال را دارد ....ما همه خوشحال بودیم... چون ترا داشتيم ....بهترين و عزيزترين پسر و برادردنيا را برای همين دنیا به تو ؛به ما حسادت کرد ...لحظه آخر هم با رفتنت ؛ من قهقهه هاي مستانه اش را مي شنيدم ... ...اما من ...اما ما ؛همگي خون مي گريستم .
به مادر گفتم تازگی ها بخوابم آمده بودی و حال ت مثل گذشته ها خوب بود ...مادر با چشماي هميشه نمناک زیر لب زمزمه کرد :چرا در خوابهاي من نيست ؟ چادر نماز مادر را بوسيدم گفتم :ناراحت نباش ...چون هميشه کنارتو روي همون مبل چرمي روبروی پنجره نشسته تا تو تنها نباشي !


92/11/18
 

۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

دلم آسمون برفی می خواد


به لطف خدای مهربون تا به امروز زمستون خوبی داشتیم...امیدوارم تاآخرین روزهای سال هم همینطور برکت ازآسمون شهرمون بباره و زمین هم برای فصل بهار  پرسخاوت تر ازسالهای قبل  آماده شکوفه زدن درختان باشه   ؛برف وسرمای کم سابقه سراسر ایران و فرا گرفته ...دمای هوای تهران  به هفت درجه زیرِصفره رسیده...بیشترشهرهای کشورپوشیده شده از برف و بوران زمستانی ...بخصوص استان های شمالی کشور ...ولی اینجا صدای تهران دود زده ؛از برف و بوران زمستونی هیچ خبری نیست .
خداجان منم دلم هوای برفی میخواد ...ازاون برفها که در سکوت شب با صدای قیژ قیژ ی سنگین  روی زمین نشسته باشه ...
 دلم بوی برف ؛هوای ابری و آسمون نارنجی می خواد ...
اما اینجا فقط سوز و سرما ی هواست  که تا مغز استخونامون نفوذ کرده .
خدایا  دلم یک پنجره قدی بلند می خواد با  شیشه های خیس شده از برف .
پنجره ای که وقتی میام کنارش درخت کاج پوشیده از برفی را ببینم که روی بلندترین شاخه اش کلاغها خونه ساختن .

دلم یه خیابون خلوت وپوشیده از برف می خواد که فقط  سرشاخه های درختاش را از زیر چند متر برف  ببینم  !

۱۳۹۲ بهمن ۸, سه‌شنبه

هوای پیاده روی

هوای سرد و ابری صبح امروز انگیزه ای شد ؛برای بیرون رفتن من از خونه .30 دی عکس ها ی عروسی رحمان که از قبل آماده کرده بودم گذاشتم داخل کیفم .درحین لباس پوشیدن ...به سیبیل گفتم :من دارم می روم بیرون ...ممکنه کمی دیرتر بیام ...سیبیل طبق معمول  توی اتاقش پشت لبتاب نشسته بودومشغول بازی بیلیارد بود.به عادت همیشگی با تک سرفه ای اعلام وجود کرده و گفت :اگه  بخواهی منم باهات میام  ...گفتم :ممکنه خسته شی ...چون من قصدپیاده روی دارم ...بعدش ممکنه برای ظاهر شدن عکسها یکم معطل شیم  ...دوباره صداشو صاف کرد و گفت مهم نیست ...بهتر از خونه نشستنِ ...در ضمن منم یه کار بانکی دارم .تا تو بری به کارات برسی منم به بانک پایین چهاراه سر می زنم   ...! خیلی زود از خونه اومدیم بیرون .هوا ی بیرون عالی بود. خنک و دلچسب ...هنوز به خیابون اصلی نرسیده کامیون خاور خیلی آروم  کنار پیاده رو نگهداشت و شاگرد راننده ازما آدرسی  پرسید که به کوچه تنگ و باریکی ختم می شد ...رفتن کامیون داخل کوچه همان و گیر کردن کامیون وسط کوچه همان ....توی مسیر کلی خندیدیم نه به گیر کردن کامیون داخل کوچه ؛بلکه به آدرس دادن من ! 
 
از خونه تا چهار راه ولی عصر راه زیادی نیست ...به چهار راه که رسیدیم می بایست برای رفتن به غرب انقلاب از زیر گذر استفاده می کردیم ...از وقتی این زیر گذر راه اندازی شده دیگه نه از اون شلوغی و بی نظمی  پیاده ها و بوق زدن ماشین های وسط چها راه خبری هست   ...نه معطل شدن  پشت چراغ قرمز ...چیزی که مشخصه نظم  و آرامش حاکم بر چها راه انقلاب؛  ولی عصره !سیبیل از پیاده رو به سمت بانک سرازیر شد و منم از پله های زیر گذر رفتم پایین ...  اگراون پایین جهت ها رو با دقت انتخاب نمی کردم  ممکن بود برخلاف مسیرم از پله ها بیام  بیرون .
ای ران فیلم  خلوت بود .پرسنل یا چرت می زدند یا چشم دوخته بودن به صفحه  کامپیوتر.. سی دی رو دادم دست دخترک و قبض 17600 تومانی را داد دستم ...قبض و پرداخت کردم وبیست دقیقه  بعد پاکت عکسها را گرفتم  ....!
 
وقت برگشتن به خونه کمی توی پارک دانشجو روبروی آبنما ی بزرگ و جوی  روان  نشستیم تا بیشتر از این هوای سرد و نمناک زمستانی لذت ببریم  ...بارون هم نم نم می بارید ...پارک  به نسبت روزای قبل خلوت بود .اما طبق معمول بودند دختر و پسرایی که برای قدم زدن و جیک جیک کردن روی نیمکت ها تنگ هم نشسته بودند !
ساعت از دو گذشته بود سیبیل گفت برگردیم  ...از کوچه پس کوچه های اطراف پارک راه افتادیم به سمت خونه  سرراه هم از کبابی گلپایگانی غذا گرفتیم ...سیبیل دوست داشت برای خوردن غذا بریم  داخل رستوران بشینیم غذا بخوریم . راستش همه میزا پربود و جایی برای نشستن نبود ...غذا رو گرفتیم برگشتیم  خونه !!!
 
 
 
 

۱۳۹۲ بهمن ۷, دوشنبه

بریدم

 سر رشته کار از دستم خارج شده ... شوق زندگی توی وجودم کشته شده ...یادم نمیاد آخرین بار کی خندیدم  ...دلبستگی ندارم ...نه مادی نه معنوی  ...فکرم از کار افتاده ...انگار مغزم فلج شده ... دچار افسرده گی شدم ...روزا خوابم و شبها بیدار ...شدم حکایت زندگی آدم معتاد ... صبحها دیر از خواب بیدار می شوم ... بعد ازبیدار شدن هم  به سختی  از رخت خواب  کنده می شوم  ...روی وسایل خونه  لایه ای از گردوخاک نشسته ...خونه بهم ریخته است هیچ وسیله ای سر جای خودش نیست ...گاهی شده توی کشو و قفسه ها  به دنبال وسیله ای گشتم و پیداش نکردم ...از آشپزی خبری نیست ...قبل ترها توی یخچال و فریزر همیشه چند جور غذای آماده  داشتم .. . با این وجود  کم اشتها شدم ...نه میل به پختن دارم ...نه به ....بیزارم از هیاهوی زندگی ....هفته هاست  از اتاق تاریک م بیرون نیامدم ...رنگ و بوی آفتاب را فراموش کرده ام ...سالهای جوانی ام  در رویا هایم  خانه  نورگیر و روشنی  داشتم که صبح ها یش با عطر لیمو و طعم آفتاب شروع  میشد !!!

سونامی تازه ای در راه است .

سونامی تازه ای در راه است .از آن ها که کلی تلفات می گیرد و تیتر اول خبرهای هفته  می شود .بار چندم است که امیر این طور جان به سرش می کند ؟بار...