پارک قیطریه .ظهر روز چهارشنبه روی نیمکت سنگی و سرد پارک ُ نشسته بودیم ...نگاهم به آسمون آبی بود و عریانی شاخه ها که چشمم افتاد به درخت صنوبری که کلاغی روی بالا ترین شاخه اش نشسته بود .کلاغ خیره شده بود به ما .شایدهم برای فرود اومدن ترس داشت و مردد بود . اما بعد از چند لحظه خانم کلاغه در چشم به هم زدنی قاری زد و بال گشود و اومد پایین .ایستاد روی چمن نخ نمای پای درخت .
نمی دونم توو مغز کلاغی ش چی میگذشت که تصمیم گرفت خرامان خرامان بیاد به سمت ما ...با نازکلاغی از روی چمن نخ نما گذشت وخودشو رسوند به چند قدمی نیمکت . روبرومون ایستاد و بی مقدمه سرصحبت ُ باز کرد.(ببخشید سر قار قار رو باز کرد ) به نظر میرسید که دلش خیلی پُر باشه . کلی از آقا کلاغ بازیگوش که به سفر رفته بود واون و با چندتا بچه کلاغ ِقد و نیم قد تنهاش گذاشته بود شکفه کرد و آه کشید و به افق های دور دست خیره شد .دیدیم تنها کاری که از دستمون برمیامد فقط کمی دلداری بدیم و دعوتش کنیم به صبوری و تحمل بیشتر !بعد با تکه های کوچیک کیک کام شو شیرین کنیم .!
نمی دونم توو مغز کلاغی ش چی میگذشت که تصمیم گرفت خرامان خرامان بیاد به سمت ما ...با نازکلاغی از روی چمن نخ نما گذشت وخودشو رسوند به چند قدمی نیمکت . روبرومون ایستاد و بی مقدمه سرصحبت ُ باز کرد.(ببخشید سر قار قار رو باز کرد ) به نظر میرسید که دلش خیلی پُر باشه . کلی از آقا کلاغ بازیگوش که به سفر رفته بود واون و با چندتا بچه کلاغ ِقد و نیم قد تنهاش گذاشته بود شکفه کرد و آه کشید و به افق های دور دست خیره شد .دیدیم تنها کاری که از دستمون برمیامد فقط کمی دلداری بدیم و دعوتش کنیم به صبوری و تحمل بیشتر !بعد با تکه های کوچیک کیک کام شو شیرین کنیم .!

