۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۳, سهشنبه
۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۲, دوشنبه
روز پدر مبارک
هرسال روز پدر دلتنگی غریبی به سراغم میاد ...دلتنگی در فقدان پدری که درکودکی از دست دادمش ...تا سال ها این روز را به برادرم که جای پدرم را برای من و خواهرم پر کرده بود تبریک می گفتم و بوسه برپیشانیش می نشاندم ...اما باز دست تقدیرنوشته ای دیگر را برایم رقم زد و برادر مهربان تر از پدرهم در اثر بیماری سرطان دربهار زندگانی بدرود حیات گفت و با رفتنش غم تنهایی را بر چهره ام نشاند ...
با این همه باز خدا را شکر می کنم بابت داشتن یاوری مهربان که جای هر دوی این عزیزان را برایم پر کرده .
۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۸, پنجشنبه
۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۴, یکشنبه
هلال ماه نو
شب های مهتاب آسمون چادری از حریر به سرمیکشه *این شب ها وقتی چشمم به آسمون میفته با دیدن هلال ماه زیبا حالم خوب میشه * سلول های درونم آروم وقرار میگیرن* یقین دارم نورمهتاب انرژی مثبت شو بهم منتقل میکنه *می تونم بگم حس آسمونی پیدا میکنم *
اردیبهشت لبریز شده ازعطر گلُ های پیچک یاس امین الدوله ...هوا یواش ؛یواش داره گرم میشه *هوای آپارتمان دم داره *مجبورهستم پنجره روبه باغچه را باز کنم . دیدن هلال ماه درون قاب پنجره به یادم میاره دو سه شب از ماه رجب گذشته *کنارِ ماه من ؛ تک ستاره ای روشن درحال نورافشانی ه *ستاره ی من با فاصله کمی از ماه نشسته و خیره شده به قاب پنجره *
هوای بیرون خنک تر از خونه است *نفس عمیقی میکشم *خدا رو شکرمیکنم بابت هوای لطیف وعطر گلهای باغچه *خدا را شکر بابت دیدن ستاره های چشمک زن و مهتاب زیبا * ولی پنجره ام از دیدن خورشید محرومه *راستش هیچوقت از این بابت گله ای نداشتم *خوب سهم منم از آسمون پهناور فقط همین پنجرۀ کوچیکه*
ازلای پنجره به سقف آسمون سرک می کشم* نسیم ملایم بهار روی گونه های گر گرفته ام حس میکنم *
به آسمون سورمه ای کم ستاره نگاه می کنم * انگار سقف آسمون پایین اومده* اونقدر پایین که *هلال ماه نزدیک پنجره رسیده ...حس می کنم اگه دست دراز کنم می تونم هلال ماه و توی دستام بگیرم و ستاره کناری را مثل یک شاخه گل از آسمون چیده و بذارمش توی گلدان کریستال .
۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه
تعطیلات حروم شده
بارندگی های شمال تمومی نداره ...برای اومدن به شمال ازچند روز قبل برنامه داشتم ...اومدم شمال تا به خیال خودم بتونم از جنگل وساحل دریا لذت ببرم .اومده بودم تاچند روی که اینجا هستم ؛صبح ها قبل از طلوع آفتاب به ساحل برم طلوع خورشید و ببینم ... روی ماسه ها قدم بزنم ...بس که بد شانس هستم وهیچوقت برنامۀ تنظیم شده ام به دلخواهم پیش نرفته ...این یکی هم مثل بقیه ...راستش از وقتی اومدم هوا بارونی بوده واین 2روز گذشته رو توی خونه بودم و از پشت پنجره شاهد بارش بارون شدم ...راستش اگه این هوا و بارون توی شهرم میبارید بیشتر خوشحال میشدم تا این که شاهد حروم شدن تعطیلاتم باشم . مجبورم برای گذروندن اوقات کتاب بخونم و گوش بدم به صدای ریزش بارون روی شاخه های جنگل روبروی پنجره ...
۱۳۹۳ اردیبهشت ۹, سهشنبه
یادداشت های کودکی
سالهای گذشته *خیلی دورتر زمانی که دختر بچه کوچکی بودم *شبی از شبها ی تابستان به همراه مادرم در کوچه
های خلوت و نیمه تاریک پُر ازهوو هووی باد وعطرپیچک های گل یاس راهی خانه مادربزرگ
شدیم ..دربین راه جایی که کوچه در تاریکی مطلق فرو رفته بود . روشنایی کم سویی نگاهمان
را به چهار دیواری اتاقک مانند بدون درو پنجره کشاند
.چهار دیواری که بعد ها فهمیدم نشان از بنای نیمه کاره حسنییه را داشته .تنها خاطره ای که از آن فضا در ذهنم باقی مانده دیدن خدا بود *خدایی که درکناردیوارهای کاهگلی و بوی شمع های نیم سوخته جلوه میکرد *خدایی
که عطر بهشتی و تکرار نشدنیش فضا را عطر آگین کرده بود ... خدایی که وجودش را
در قلب و جانم برای ابد به یادگار گذاشت *خدای لاله ها و شب بوها*
اشتراک در:
پستها (Atom)
سونامی تازه ای در راه است .
سونامی تازه ای در راه است .از آن ها که کلی تلفات می گیرد و تیتر اول خبرهای هفته می شود .بار چندم است که امیر این طور جان به سرش می کند ؟بار...
-
به روزهای پایانی اسفند ماه نزدیک شدیم.یک سال گذشت ...سالی که روزهای روزهای تلخ و شیرین داشته .روزهای تلخ وشیرینو ازسر گذروندیم .روزهای...
-
سونامی تازه ای در راه است .از آن ها که کلی تلفات می گیرد و تیتر اول خبرهای هفته می شود .بار چندم است که امیر این طور جان به سرش می کند ؟بار...



