۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

عطر برگهای شمعدانی

حیاط پُرشده از رنگهای گرم پائیزی .
باد برگهای زرد و نارنجی درخت بهار نارنج  و چوبهای سوزنی درخت کاج را روی پله های سنگی پاشیده
باد خنک حوالی غروب برگهای کف حیاط را به رقص درآورده .

برگ های خشک رابه کمک جاروی دسته بلند جارو زده و پای درخت کاج پیر می ریزم 
عطر پونه ی آب زده توی دماغم می پیچد...
 با د ملایم عصرگاهی برگهای شعمدانی پای ایوان را می لرزاند  وعطر برگها را به اطراف می پاشد   .
 گنجشکها حیاط را پر کرده اند از آوازشان
نمایی که از پائیر در ذهنم دارم تصویرزیبا و رنگا رنگی است از برگهای خزان شده  و آواز دلچسب گنجشکها .
 دوم شنیدن صدای خش خش برگهای خشک و سوخته است زیر پاهای باغبان ِپیری  ،که به کمک چنگک خود موسیقی غمباری  به اسم زندگی را می نوازد ...

همیشه  با شنیدن آواز گنجشکها و قارقار کلاغها ی درحال پرواز آرام گرفته ام
 نزدیک غروب آفتاب شده ... دیوارِهای حیاط  پُر شده از بوی دلتنگی !

۱۳۹۰ شهریور ۳۱, پنجشنبه

نوه ی پدربزرگ

با دستای کوچولوش در یخچال و گرفته بود و تلاش می کرد بازش کنه  ...به خیال این که تشنه است و آب می خواد ، لیوان ِآب و دادم  دستش ...با لجبازی کودکانه دستمو پس زد وگفت : آب نه ....بع نی ( یعنی بستنی ) می خوام ... در فریزر رو باز می کنم ... شک دارم که باشه...اما عاقبت جوینده یابنده است و منم گشتم و تنها بستنی لیوانی پنهان شده از نا پرهیزی چند روز گذشته را که  بین بسته های شکلات داخل کشو پیدا می کنم و میدم دستش ...دستاشو عقب میکشه ...میگم میتونی خودت بخوری ؟؟؟... منتظره ...فقط نگاه میکنه .... نگاهی که بهم میگه ، نه نمی تونم ...من به کمک احتیاج  دارم ...بغلش می کنم و میذارمش رو پیشخوان آشپزخونه ...در ظرف بستنی و باز میکنم ... چشمش به بستنی وانیلی میفته با خوشحالی می خنده ودستاشو بهم میزنه و میگه : وا ...وا...وا... یعنی وانیلی ؟؟؟....

باهرقاشقی که بستنی می خورد ؛ نیم نگاهی  هم  داخل لیوان می انداخت ....نگران تموم شدن بستنی بود ...

۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

راستی چی شد ؟

ظرفهای شامُ گذاشتم داخل سینگ  و شروع کردم به شستن .. تلفن ثابت خونه زنگ خورد...دستکشها رو ازدستم بیرون آوردم ،گوشی رو برداشتم...شماره ناشناس بود بفرمایید : صدای خانم میانسالی توی گوشی پیچید ... خانومه بدون این که خودش رو معرفی کنه، با صدای بلندی ازم پرسید :تو بودی خونه ی ما زنگ زدی و سرم داد کشیدی ؟؟؟
من که انگار تازه ازخواب بیدار شده باشم ،گفتم : ببخشید ؟؟؟ ...شما ؟؟؟
با همون لحن تند گفت : جواب منو بده ...من که خنده ام گرفته بود گفتم من نه شما رو می شناسم نه شمارتون و دارم که بخوام سرشما داد هم بکشم ؟؟؟خانومه باهمون لحن ازم پرسید :مگه شما آذرجوون نیستی ....(جوون ؟ ؟؟؟)گفتم :آذر جووون نیستم ... شماره تون اشتباه بوده . گوشی رو گذاشتم ....دوباره دستکش پوشیدم و رفتم سراغ کارم ...هنوز بشقاب دوم آبکشی نشده، دوباره صدای تلفن زنگ بلند شد ...دوباره ... دستکش ...تلفن...من ...بفرمایید ...بازهمون خانم و همون صدا ...خیال کردی می تونی بهم کلک بزنی ....صداتو عوض می کنی ؟؟؟ من که میدونم خودتی جز جیگر زده ... از تعجب داشتم شاخ درمی آوردم ...زبونم قفل شده بود ....نه اصلاً هنگ کرده بودم ...خدایا این دیوونه دیگه ازکجا پیدا شد...
سعی کردم آروم باشم . و درهمون حال به خانمه گفتم : به نظرم شما الان ازچیزی ناراحت هستی و شماره رو اشتباهی می گیری ...من نه آذر هستم نه شمارو دیدم ...منتظر ادامه حرفاش نشدم . و فوری گوشی رو گذاشتم و دوشاخه تلفن واز پریز کشیدم ...! چند ساعت گذشته.اما من هنوز فکرم درگیره اون تلفنه .  
به نظرت چرااون زن اینقدر ناراحت و عصبی شده بود؟؟؟؟!!

۱۳۹۰ شهریور ۱۷, پنجشنبه

خونه پدری


مادرم توی تصمیم گیری دو دل شده ... هم دلش می خواد خونه ی کلنگی و قدیمی رو بفروشه و تبدیلش کنه به یک آپارتمان نوساز .هم دل کندن ازاین همه خاطرات براش سخت وغیر ممکنه  ! ...چند روز پیش بهم زنگ و گفت : باید این خونه رو بفروشم ...خونه کلنگی شده و داره مثل آوار روی سرم خراب میشه ...  گفتم اگه نظرت عوض نشه که خیلی خوبه .با بغض گفت :نه !تا تغییر عقیده ندادم باید عجله کنید ...فردا من و آقای سیبیل از صبح زود راه افتادیم  برای فروش فوری خونه ی قدیمی مادر به چند آژانس مسکن سرزدیم و قیمت زمین منطقه پیروزی رو پرسیدیم ...و شنیدیم زمین متری ۵/۲ میلیون  ... بعد هرکدام از قایون آژانس مسکنی آدرس ،شماره تلفن ثابت و شماره همراه به اضافه مشخصات کامل رو توی کامپیوتر ثبت می کردند ... بعد به ما کارت ویزیت می دادند ...
لابلای پرسش و پاسخ ، از آقای آژانس مسکنی هم سوال کردیم آیا با پول زمین خودمون می تونیم دو دستگاه آپارتمانِ نوساز در همین محدوده بخریم ؟ که جواب شنیدیم ؛بله البته .... دوتا هفتاد متری ؛ باقیش  را هم  با وام مسکن جبران می کنید ...باحساب دو ،دوتا و یه حساب سرانگشتی به این نتیجه رسیدیم که گرفتن وام به هیچ عنوان به صلاح ما و مادر شصت ساله مون نیست ..
برای همین تصمیم خرید خانه را بعد از عید موکول کردیم  ...باید خوب فکر کنیم ببنیم آیا می تونیم مادر را راضی به آپارتمان نشینی کنیم .آپارتمان کوچیک ولی بدون وام ؟ یا این که بخواد یه خونه بزرگتر با وام مسکن داشته باشه !!!

۱۳۹۰ شهریور ۱۶, چهارشنبه

خونه ی قدیمی

بعد از فروختن خونه قبلی و خرید خونه جدید همگی خوشحال بودیم ...اخه مادرو برادرم از یه خونه کوچیک به خونه کمی بزرگتر نقل مکان می کرد ند.خیلی خوب یادمه  روزی می خواستند اسباب کشی کنن  یک روز ابری بود .ابری و بارونی ..بارون مثل سیل از آسمون می بارید ...اما مادر پاشو تووی کفش کرده و می گفت که حتمن باید همین امروز اسباب کشی کنیم به خونه جدید ...اولاًبه خاطر روز چهار شنبه و دوم این که باروون می بارید ...یعنی خیر و برکت و نعمت و فراوونی که البته هیچیک هم درست از آب درنیومدن .. خونه دوطبقه بود ... با حیاط خلوتِ جمع و جر بیست سال پیش سند خورده بود...پس با این حساب منو این خونه درست همسن هم بودیم  .حیاط نقلی باصفا و حوض سنگی و فواره آب وسط حوض ...حیاط با این که چند متری بیشتر نبود .اما دلباز بود.با صفا بود . پای هر دیوار هم  باغچه ی پر از گل چشم نوازی می کرد ... بعد ها اقادادش ام با کاشتن چندنهال درختِ گیلاس و آلبالو ونارنج  به حیاط جون تازه ای بخشید ... برای درخت انگور پای پنجره هم داربست  زد .
همون سال نزدیک عید که شد تو باغچه ی حیاط چند بوته ی گل رز و بوته ی نسترن کاشته شد  ...و دوسه جعبه هم گل بنفشه ...وای وقتی یاد اون سالهای خیلی دورمی افتم ؛دلم ازغصه می خواد بترکه ....خوشی ها خیلی  زود گذشت و در عوض غصه ها برای همیشه موندگارشدن! سال اول تنها  اتفاق خوب و شیرینی که برامون رخ داد به دنیا اومدن برادرکوچترم  بود و دومی هم ازدواج خواهرم مریم ...هر دو اتفاق جزوء خاطرات شیرین زندگیم شده ...دهه شصت برام دهه بدی نبود... با وجود جنگ و خاموشی های پی در پی ...ولی بیشترازهمه خاطرات تلخ یادم مونده و باهاشون زندگی  کردم   !!! سالهای جنگ و خاموشی هم مثل یک تصویر غبارگرفته درون قاب چوبی روی دیوار جای گرفته ...تصویری ازثانیه های دلهره و اضطراب ...زدهوایی و موشک بارون ... خدا رو شکر جنگ  تموم شد ...

۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

پشت قاب پنجره




همه پرنده ها رو به اسم کبوتر می شناسم ...این که کدوم یکی قُمری و کدومشون پرستو ....یا اینکه یا کریم وکفتر چاهی رو نمی تونم ازهم تشخیص بدم ... همه پرنده ها را دوست دارم ...اونا مهربونی رو میفهمند ...هر روز براش لبه پنجره مقداری نون خُرده و دانه ارزن میریزم ... هر روزسرساعت برای برچیدن دونه میاد میشینه روی هره ُ پنجره ...گاهی با دوستاش میاد و گاهی هم تنها ...بعد از خوردن دانه به عادت هرروزه روبه شیشه  ؛  بق بقو می کنه ... کمی بعد بال زدن و پریدن و اوج گرفتن ...با دیدن اوج گرفتن و پرواز شون .... منم اوج می گیرم و سبکبال میشوم ...پریدن و بال زدن شون بهم آرامش میده ...امادلم نمی خواد هیچ پرنده ای توی قفس زندگی کنه ...


حتا قناری ...قفس یعنی زندان ...یعنی این که پروبالت بسته است وتو نمی تونی پرواز کنی  !!!!

سونامی تازه ای در راه است .

سونامی تازه ای در راه است .از آن ها که کلی تلفات می گیرد و تیتر اول خبرهای هفته  می شود .بار چندم است که امیر این طور جان به سرش می کند ؟بار...